بگذار زمان بگذرد

بگذار ز جام زهرآگین مصلحت بنوشد

بگذار برسد آن لحظه دیدار حقیقت

عریان شود هر آنچه که خواهی

گریان شود دیدة تنهایی

وه! چه تلخ و شیرین لحظه ای ست

هر آن لحظه که شوق دیداری باشد

به کوی او می رویم، همان لحظه، لحظه آخر باشد

چه سنگین خواهد بود

لحظه ای که دم مسیحایی نباشد

گفتا خموش و  لب مگُشا

زین سخنان نهانی

بگذار زمان بگذرد

سروده شد در تاریخ نهم اردیبهشت ماه 1396

نکته: وقتی این شعر را سرودم، انتظار خبری را داشتم. فکر می کردم اگر نتیجه خبر به میل و رضایم  نباشد، چه کنم؟! بسیار مضطرب شنیدن خبر بودم، که ناگه تلفن همراهم به صدا درآمد و شد آنچه که نباید می شد. ولی حال خوشی در اوج ناراحتی دست داد؛ زیرا که حرکتم بر مدار جوانمردی و انسانیت بود و نتیجه را به تقدیر واگذاردم. حدود 24 ساعت بعد از شنیدن خبر بدون آنکه تاملی کنم، این شعر در ذهنم نقش بست و فی البداهه آن را نوشتم.  پشت تک تک کلماتش برایم دنیای از تفسیر و معنا نهفته است. به امید  روزی بتونم آن را شرح دهم. باید گذاشت که زمان بگذرد.