![]() |
![]() |
|
|
فرا رسيدن عيد سعيد غديرخم عيد ولَايت و ولِايت را به عموم مسلمين جهان به ويژه شيعيان تبريك عرض مينمايم به همين مناسبت قطعه شعري از مرحوم حاج نصرتاله صولتپور چنگيزي به راهيان به حق ولايت و آنان كه در اين راه حاضرند بدون هيچ چشم داشتي فقط به خاطر رضاي حقتعالي و برقراي عدل علوي جان را فداي راه ولايت كنند تقديم مينمايم و در اين نخستين ساعات بامداد عيد غدير طلب مغفرت براي روح مرحوم حاج نصرتاله صولتپور چنگيزي ميكنم اميد به درگاه باري تعالي دارم كه ابواب سعادت بر رويش مفتاح شود. مهين روز فرخنده عيد غدير كه از جانب حق علي شد امير فرود آمد آن پيك حق ورود ز حق داد فراوان دورود بگفتا كه اي مهتر انس و جان نما آشكارا آنچه داري نهان ز ابلخ الينا تو بر دار راز با اكملتُ دستي شو فراز نبي چون از اين راز آگاه شد پي امير حق تيز بر پاي شد منادي بفرمود تا خيل عام بيايند به نزدش به جهد تمام پس پيش حجاج چون در رسيد نبي داد بر لطف حق نويد ز اجهاز اُشتر بشد منبري ز رفعت با چرخ كرد همسري نبي شد بر آن جايگاه بلند ز حمد خداي بي چون چند كه اي مردم از ذات پروردگار رسيده است مژدهاي كنم آشكار اگر شهر علمم ز امر خداي علي باب علمست و تدبير راي علي وصي است بر من چنان چو شمعون هارون به پيغمبران خدايا محبان علي را ز نار به ظل ظليل علي ده قرار سوي خلدشان كن روان به تفضيلي ده غرا گران تو اي چنگيزي شاعر اهل بيت بيابي به پاداش هر بيت بيت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 1:25 توسط مسعود فرج الهي |
|
|
آن نادرهمردان که از آنان اثری نیست *** گویید کجایند کز ایشان خبری نیست محمود کجا رفت که چشمش نگران بود *** مُلک و حَشمش جمله به دست دگران بود خوبی ایازش که مشاهیر زمان بود *** آنان به کجایند کز ایشان خبری نیست این چند بیت از ترجیعبند معروفِ علیمحمّد فرجاللهی کولیوند است، که بیش از شصت سال است در گوشهای از گورستان روستای پیرمحمّدشاه بخش فیروزآباد، منطقهی الشتر آرمیده و امروز از پسین سالیانی دراز به بهانهی توسعهی معابر و گذرگاهها تخریب شده و در حال نابودی است، که این خود داستانی است غمانگیز و عبرتآموز. نامآورانی که روزگاری اندیشه و افکارشان در هیئت یک نماد و نمود دینی، ملی و طایفگی محلّ اعتماد و اعتبار بوده، امروز به بهانههای نه چندان اصولی و قابل قبول، میرود که در مسیر فراموشی زمان قرار گیرند؛ زمانهای که سخت بیرحم و شکننده است. گور سردی که هرچندگاه رهگذری ناآشنا از آن میگذشت و با دیدن نامی آشنا بر سنگِ گوری، لحظهای درنگ میکرد و از سر اخلاص، الحمد و فاتحهای بر آن میخوانده، رهتوشه آخرت خود و در گور خفته را ذخیره میکرده است. این خفته در دل خاک کیست؟ و نام و تبارش چیست؟ علیمحمّد فرجاللهی کولیوند فرزند رضاقلی فرزند مهدیخان کولیوند است. مهدیخان کولیوند که در زمان خود به نیکنامی، تدیّن و اندیشمندی و نویسندگی قلم معروف بوده است، آنقدر برای تحصیل و کسب دانش و معلومات دینی اهمیت قائل بوده، که دو تن ملای تفرشی را در آن زمان، جهت تربیت فرزندان وتأسیس مکتبخانه به محل طایفهی کولیوند در منطقهی الشتر فرا میخواند و از این طریق باعث ترویج علم در منطقه میشود. علیمحمّد فرجاللهی کولیوند که در بین آشنایان و فامیل به ((عله)) معروف است، براساس نوشتهی مرحوم محمّدرضا والیزاده معجزی در کتاب (نامآوران لرستان) حدود سال 1253 خورشیدی، یکصد و سی سال پیش در همین وادی به دنیا آمده است. بیش از هفتاد سال با نیکنامی و حُسن شهرت زندگی کرده و طبعی لطیف و ذوقی سلیم داشته است. شاعرپیشه و مداح اهل بیت بوده و مدایح و مراثی بیشمارش، شاهد این مدعاست، اشعارش هنوز در حافظهی معمّرین و بزرگان قوم لُر محفوظ است. او نیز چون ملامنوچهر و ملاحقعلی سیاهپوش و میرزاحسین بنان، عنان توسن خیال را در وادی ایمن ذهن وقّاد خود رها کرده و در آسمان زلال شعر فاخر پارسی و لکی به جولان درآورده است. وی ادیبی وارسته و شاعری دلبسته بود؛ دلبستهی حق و وابستهی به عِرق عشیرهای و سرسپردگی به اهل بیت. در دوران قاجار و حکومت دو تن از حُکام زمان یعنی احتشامالدوله و ایلدرم میرزا، هرچندگاه خط مینوشت و دستخطهای منشیانه و ادیبانهی وی در گنجینهی حافظهی مردمِ باایمان موجود است. وی دیوان شعری داشت که دست تطاول زمان تنها اندکی از آن را باقی گذاشته است. طبعِ حساس و سریعالتأثر وی به گونهای بوده است که هر موضوعی را در شیواترین شکل موجود به نظم درآورد، به ساحت صاحبدلان و اصحاب ذوق و معرفت هدیه میکرد.
نمونه خط عليمحمد فرجالهي علیمحمّد فرجاللهی کولیوند در خط، همتای سرآمدان روزگار خود بوده و جایز نیست که این چنین قبر وی در انظار عموم مردم نیک نهاد و مؤمن تخریب گردد؛ زیرا هستند پیرمردانی که در مکتبخانهی وی، درس قرآن و نحوهی حفظِ سورههای قرآنی فرا گرفته، همیشه از استاد و مرشد خود (علیمحمّد فرجاللهی کولیوند) به عنوان فردی وارستهی نیکنفس و عارف یاد میکنند. علیمحمّد در اواخر بهاریه معروف خود به نام « بنام بیا باغبان نوبت شادی است» که در یاد وخاطر شاگردانش هست، این گونه میسراید: به امید اولاد خیرالبشر بزرگان که هستند اثنی عشر نلغزد دو پای من اندر صراط روم شاد تا جایگاه نشاط علیمحمّد از زاد روز معاد ندارد به خود بهرهی اعتماد و همین مقدار، دلیل محکمی بر عارف بودن اوست؛ زیرا تبلور خوف و رجاء در این شعر به وضوح دیده میشود که این صفت خاص عارفان است. شریعت مقدس و آموزههای برخاسته از درون واقعیتهای دینی و ارزشی اسلام راستین، حرمت مقابر و جایگاه ابدی انسانهای روزگار ما را در قالب وصایا و توصیههای فراوان و به استناد روایات و احادیث معتبر و موجود تأکید کرده و بر آن صحّه گذاشته است. تخریب مزار و مقابر به حق مذموم و با مبانی اعتقادی و ارزشی ما در تضاد است، بهویژه تخریب قبور بزرگان قلم و اندیشه و مداحان اهل بیت، افکار پلید بهاییت بوده که امروزه به وسیلهی رگههای لیبرالیسم غرب با رنگ و لعاب مذهبی در حال ترویج است که باید هوشیارانه از این گونه جریانهای انحرافی جلوگیری کرد. چنین کارهایی در ادیان دیگر الهی نیز منع شده است. از روزگاران گذشته، هرگاه مسئولان و متولیان امر بازسازی و توسعهی شهرها به کاری دست زدهاند، مسیر کار را به گونهای انتخاب کردهاند که اینگونه اماکن در حاشیه امنیت به سر برند. چه خوب است مسئولان و متولیان این قبیل امور، حرمتشکنی نکرده، اجازه دهند نام و نشان انسانهای خفته در وادی خاموشان باقی بماند و با این کار، باقیات الصالحات خود را نیز تأمین و خود را با این عمل در حقیقت، عاقبت به خیر سازند و این عبارتی است که همگان در دعای روزانه و توسّلات شبانهی خود بر آن پای میافشارند. به این امید که هرگز روزنههای ایمان و توکل را به روی خود نبندیم. و انتظار میرود مسوولان در اسرع وقت موضوع را به جد پیگیری و بافت قبر را به گونهای آبرومند ترمیم نمایند.
عكس: قبرستان پيرمحمدشاه در روستاي پيرمحمدشاه بخش فيروزآباد شهرستان الشتر شنیدهها حاکی از آن است پیمانکار اجرای این طرح که نماینده اداره کل اوقاف و امور خیریه لرستان میباشد بدون هماهنگی با میراث فرهنگی و گردشگری و داشتن مجوز از این سازمان دست به این اقدام زده است بنا بر گزارشهای رسیده از اهالی و مأموران یگان حفاظت میراث فرهنگی شهرستان این اقدام به صورت شبانه صورت گرفته و در اثر آن دویست قبر دوران سلجوقی به کلی از بین رفته است و در نتیجهی این عمل یگان حفاظت میراث فرهنگی الشتر بنا به کد شناسایی اثر (26/333/13) گزارش را به مقامات قضایی اعلام نموده و خواستار برخورد با این اقدام مجرمانه شدهاند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 16:13 توسط مسعود فرج الهي |
|
|
سیدمحمدرضا قیاسیان: حدود یک قرن پیش بزرگ مردی پاي به عرصه گیتی نهاد، از تنش بوی جوانمردی آزادی میآمد و هم آغوش درد و رنج زمانهاش بود، و تا 11 آبانماه سال 1342 درخونش صداقت- صلابت پاکی جاری بود نه داروهای آنابولیک استروئید و نه میراث به جا ماند، بلكه از او نام و یادی است، همواره پس از گذشت نیم قرن شهادتش حریت، آزادگی همراه باجوانمردی در ذهن آدمی تداعی ميكند. بیگمان دل از دریا داشت و عصاره منش وکلام شیوایش، صادقانه ماندن و عاشقانه زیستن بود. طیب که بود؟ و چگونه زیست که هزاران ایرانی دیده و نادیده به او عشق می ورزند و پس از شهادتش درغم فراقش جانانه به ماتم مينشينند؟ به راستي او دربرابر مثلث زر- زور- ترویز هرگز کرنش نکرد و در برابر سفلگان قاهر و غالب زمانه صلابت وغروری سترگ و استوار چون قلههای سر برافراشته البرز بود. او با عزت، شرف وغرور برچهره نامردمی آن قاهران سیلی میزد و درآنچنان فضایی انباشته از خوف وخفت، اینچنین صلابتی سخت ستایش انگیز است. این خود چیزی نبود از چشم ناپاک پلید ظالمان وجباران دستگاه ستم شاهی پنهان بماند و چنین بود در همان حال درعمق دل و جان مردم جای گزید و آماج دشمنی و نفرت وانتقام دشمنان مردم نیز قرار گرفت. حاصلش یاد ونامی جاودانه و سرانجام این خصومت شهادت، و جرمش غرور و عزت بود. یکی از فضايل انسانیش این بود که در برابر قدرت پوشالی رژیم پهلوی سر فرود نمیآورد وبا گفتن نه، آزادگی و عزت را برای خود و مردمی که از میانشان برخاسته بود، حفظ کرد. آري طيب! جز اولین جماعتی بود که به ندای حق طلبانه حضرت امام خمینی(ره) لبیک گفت و با آغوش باز به استقبال شهادت شتافت. طیب حاجرضایی فرزند حسینعلی شماره شناسنامه291 متولد1280 در محله صام پزخانه کوچه سعادت بخش4 خیابان خراسان شهرستان تهران دیده به جهان گشود، درسنین جوانی اغلب اوقات به زورخانه صام پزخانه (متعلق به ارباب میرزاآقا صابونی) میرفت و در آنجا مرشد کاوه ضرب ميگرفت. گهگاهی نیز به زورخانه شاه مردان به مدیریت اصغرشاطر با حضور پهلوان مصطفی طوسی و حاج اسماعیل قربانی ورزش ميكرد. طیبخان باستانی کاری ماهر و میانداری با وقار كه میلهایی بسیارسنگین و مردافکن تا قبل از
انقلاب در زورخانه آریا به چشم دیده می شد. به طورکلی طیبخان درطی62 سال عمر پر برکتش 3 مرحله را پشت سرگذاشت؛ اول دوران نوجوانی وجوانی بخاطر موقعیتهای زمانی ومکانی دست تقدیر بر سر راهش قرار داده بود درگیریها و کشمکشهای فراوانی با لوطیهای تهران و دیگر بلاد ایران داشت. دوم زمانی که در اوج اقتدار بود و نامش پشت هر لوطی و گردن کلفتی در ایران را به لرزه ميانداخت به یک باره متحول شد.آری طیب! بعد ازاینکه به خدمت آقا امام حسین(ع) شرفیاب و سرپا و جودش کربلایی شد سپس تکیه بست و دسته سینهزنی راه انداخت و خادم امام شهدا گردید و کاسب شد. به قول یکی از دوستانش به نقل از زبان طیب می گوید: با آقایم آشتی کردم. سوم زمانی که وارد سیاست شد و با شخصیتهای سیاسی و مذهبی کشور همانند شهید والامقام حاجمهدی عراقی، شهید هاشم وصادق امانی بانیان حزب موتلفه اسلامی پیوست ودراین راه جانبازیهانمود تابه درجه رفیع شهادت نايل آمد. آری نفوذ و موقعیت طیب به گونهای بودکه رژیم دیکتاتوری ستمشاهی را به وحشت انداخت. برای نمونه بطور اختصار و فهرست وار اشاره ميكنم به نمونهای از صدها کرده این یل نامدار، حال توجه فرمایید به اسناد و مدارکی از ساواک طبق آنچه در بازجویی مشهود گردید نامبرده طیب حاج رضایی در تاریخ 19 اسفند سال1331 به تحریک تیمسارسرلشکر بازنشسته گرزن و سپس بنا به توصیه آیتالله بهبهانی عدهای را برداشته و به در کاخ رفته و تظاهراتی راه انداخته که درساعت 30/2 بعد از نیمه شب روز11/12/31 توسط مامورین بازداشت وبه دادسرای نظامی دادگاه تحویل گردید قدغن وتعیین و اعلام دارند طیب حاج رضایی جز اخلال گران روز 9 اسفند بوده از طرف فرماندار نظامی تهران سرهنگ ستاد پورشریف ثابت پاسال عامل قتل طیب طبق سند شماره 3 موضوع بهاییان تاریخ وصول خبر 15/11/44 آقای حسین شاه حسینی از فعالان سیاسی دهه 20 به بعد میگوید با یکی از بهاییان که در شرکت ملی نفت کار می کند برحسب تصادف برخورد کردم او می گفت که ثابت پاسال سرمایهدار معروف مجرم واقعی اعدام طیب بوده و این طور شرح می داد که] ناخوانا[ خدمت اعلی حضرت همایون شرفیاب شده و به عرض رسانید که طیب مسبب خراب کردن گورستان بهاییان و گلستان جاوید بوده است. شاهحسینی در مصاحبهای که طی سه شماره در مهرماه سال 81 با روزنامه جام جم داشت، میگوید: طیب درتاریخ 15 خرداد شخصیتی نام آشنا و بینیاز از توصیف است. حاجاسماعیل رضایی همرزم طیب به اتفاق در زمان شاه در مقابل کارخانه پپسی کولا که متعلق به بهاییها بود به مناسبت میلاد حضرت صاحب الزمان(عج) در نیمه شعبان از میدان 24 اسفند تا آخر محوطه پپسی کولا را چراغانی کردند در سال 1340 این دو در بنای مسجد یاد شده نقش اول را داشتند. آری آنها بدینگونه با بهاییت که از قدرت و نفوذ فوق العادهای در رژیم شاهنشاهی داشت، مبارزه نمودند. حسن عبدالهی علمگیر معروف دسته طیب میگوید: در اوایل ماه محرم سال 1342 دکتر علی امینی نخست وزیر وقت طبق دستورالعملی به شهربانی کل کشور اعلام کرد که دستههای عزاداری از 9 شب بهبعد ممنوع است طیب به کلیه حضار اعلام کرد و مصمم گردید که این قروق را بشکند. اوگفت: فردا شب اگر سنگ هم از آسمون ببارد دسته هامون راه می اندازیم من عاشق حسینم و در راه حسین(ع) باید کشته شوم. درآن شب مسیر و دسته های طیب به قدری طولانی بود که به محله سید نصرالدین رسیده بودیم و علم بردوش من بود اغلب دسته ها با نصب عکسهایی از حضرت آیتالله خمینی تزیین شد و شعارهای انقلابی سر میدادند در عاشورای روز 15 خرداد تهران سراسر حکومت نظامی گردید و درگیریهای شدیدی بین مردم و هواداران امام خمینی دراغلب نقاط شهر برپاشد درروز 16خرداد سال42 طیب حاج رضایی به اتفاق حاج اسماعیل رضایی به عنوان محرک اصلی دستگیر و راهی زندان شدند پس ازگذشت حدود 5 ماه بازجویی شکنجه عاقبت در سحرگاه روز شنبه ساعت 45/5 دقیقه مورخ 11/8/1342 در پادگان عشرتآباد تهران توسط جوخه آتش تیرباران گردیدند وجنازه اش در حرم مطهر حضرت عبدالعظیم(باغ طوطی) دفن گردید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 21:30 توسط مسعود فرج الهي |
|
|
قبل از هر چیز باید اذعان کنم گفتن بعضی واقعیتهای تاریخی ممکن است، ناخوشایند باشد و عدهای از شنیدن این وقایع خاطرشان مکدّر شود. به هر حال این وقایع بخشی از تاریخ این مرز و بوم است که به وقوع پیوسته، اگر با دید منصفانه نگاه کنیم و ریشهی علل این وقایع را مورد بررسی قرار دهیم متوجه آن خواهیم شد. برخی از این اتفاقات ناشی از حکومت مرکزی بوده است. به طور قطع و یقین حکومتها در پی آن بوده با سیاست «تفرقه بیانداز، حکومت کن» در بین طوایف ایجاد اختلاف کرده و از این رهگذر به اهداف پلید خود رسیدهاند. در زمان قاجار که کشور به صورت ملوکالطوایفی اداره میشد و از طرف مرکز فقط حاکمی گسیل داده تا به هر صورتی ممکن باشد منافع شاهان خوشگذران را تأمین و از دردِسر ایلات و طوایف برای حکومت مرکزی به هر نحوی جلوگیری کند. از این رو حاکم منصوبشده ابتدا سران طوایف را به نحو مطلوب شناسایی و آنکه قدرت ملک و حشم بیشتری از دیگر سران طوایف در اختیار داشت از درِ دوستی بنای اخوت با وی میبست و از این طریق هم مواجب و مالیات حکومت را تأمین میکرد و هم چهرهی وی را در نزد دیگر طوایف منفور جلوه میداد تا به جایی میرسید که دیگر سران طوایف تحمل وی را بر خود جایز نمیدانستند و کار به جایی میرسید که دیگر سران بر علیه وی دست به قیام میزدند و در این بین حاکم با زیرکی خاص جانب دیگر سران را میگرفت و به آرامی دست از حمایت وی میکشید و سران طوایف مخالف به راحتی وی را از میان برمیداشتند و به این شیوه شاهان و حکامشان دوران حکومت خود را به انواع دسیسههایی از این قبیل میگذراندند. پس اگر از ایلی در زمان خاصی به عنوان غارت و چپاول نام برده میشود بر اساس ذات و ایدهی ایلی نبوده، بلکه فضایی بوده که حکام سیاس برای پیشبرد حکومت خود، ناخودآگاه آنها را به این وادی کشاندهاند. از این رو نباید درگیریهای ایلی و عشیرهای را به ذات ایلات و طوایف نسبت داد، بلکه خیانت شاهان و ایادی آنها برای بقای حکومت خود بوده که اینچنین از خلوص ایلات سوءاستفاده نموده و برای دوام خود اینگونه طوایف را به جان هم انداختهاند و نتیجه آن دربهدری مردم و بقای حکومت مرکزی بوده است. این اشارهای را که در ابتدا عنوان کردم به دلیل این بود؛ نباید رویدادهای آن زمان را به مثابه تفرقه قومی و ايلي در امروز قلمداد کرد و اگر رویدادی در آن زمان نقل میشود به باد انتقاد گرفت. واقعيتي است که اتفاق افتاده و ما باید به فرموده حضرت علي(ع) از تاريخ درس عبرت بگیریم و يا به قول دکتر باستان پاریزی تاریخ بخوانید تا هم سیاستمدار و هم مؤمن شوید. روایت جالب و شنیدنی در مورد مهرعلیخان امیرمنظم حسنوند و چنگیزخان کولیوند از زبان یکی از معمرین که عمری بالغ بر 85 سال داشت در حدود بيست سال پيش شنیدم که برایم جالب و قابل تأمل بود. حکایت از این قرار است: روزگاری که مهرعلیخان امیرمنظم سرکرده لرستان بعد از غلبه بر نظرعلیخان امیراشرف طرهاني خود را حاکم پیشکوه لرستان میدانست و به خصوص در سلسله (الشتر) طایفه حسنوند در سیطره خود داشت و نيز دیگر طوایف سلسله از جمله کولیوند و یوسفوندها را به اطراف و اکناف و استانهای همجوار کوچانده بود؛ روزی از الشتر قصد عزیمت به سمت نهاوند و حکومت ثلات(نهاوند، ملاير، تويسركان) را دارد چون مسیر رفتن امیرمنظم از محل طایفه کولیوند و راه مالرو كوه گچکه است (ناگفته نماند امیرمنظم همیشه بالغ بر پانصد سوار وی مشايعت میکردند) در بین راه که دیگر آثاري از سکونت طایفه کولیوند به چشم نمیخورد فقط بر سر راه آنها روی تپهای معروف به گَر شاهي قلعهی گِلی چنگیزخان رئيس ایل متواری کولیوند است. مهرعلیخان امیرمنظم که با سواران خود در حال حرکتاند و گهگاهی هم با دوربین مسیر را میپیماید چشمش به چنگیزخان در کنار قلعهی خود میافتد. برادر مهرعلیخان امیرمنظم به نام حسینخان سردار اکرم (پدر مرحوم حاج صید والیخان منظمی) از این موضوع باخبر میشود و از برادر اذن کشتن وی را میخواهد و به امير منظم میگوید: بگذار با یک تیر خلاصش کنم. نشسته: مهرعليخان اميرمنظم(عكس برگرفته از كتاب شورش لرستان تاليف سيديداله ستوده) امیرمنظم وی را از این کار منع میکند و به برادرش میگوید: به نزدیکش رسیدیم حرفی به آن میزنیم که از زخم هزار گلوله بدتر است. بعد از مدتی کوتاه به چنگیزخان كوليوند میرسند. چنگیزخان از وی با این جمله پذیرایی میکند " امیر به نهار قناعت کن" امیرمنظم که قصد قبلی برای آزار چنگیزخان داشت به او میگوید: جهان تا جهان جای زور است و بس مکافات بیزور گور است و بس چنان که آن مرد سالخورده دوراندیده برایم گفت: چنگیزخان خیلی از این حرف رنجور ميشود و همیشه آرزويش اين بود؛ جواب این طعنه امیرمنظم را بدهد. دست بر قضا دو سال بعد سپهبد امیراحمدی فرمانده قوای غرب کشور برای سرکوبی سران ایلات و طوایف لرستان عازم اين ديار ميشود و به بهانه طرفداری از طوایف مظلوم و ستمديده، سران آنها را مشاور خود قرار داد و به ديگر سران عشایر هجوم برد.
عكس: سپهبد اميراحمدي در واقع امیراحمدی قصدش تأمین منافع رضاخان سردار سپه و مقدماتچینی برای تاج و تخت وی بود، زیرا که رضاخان به خوبی میدانست در آینده ایلات و طوایف دشمنانی قوی در برابر او هستند و اگر روزي با هم متحد شوند او را از حکومت باز خواهند داشت. در نتیجه به بهانه مظلومخواهی از طوایف متواری و درگیریهای ایلی که آثار شاهان قاجار بود دست به سركوبي سران عشایر زد. اميراحمدي ابتدا از در دوستی وارد و سپس به اهداف خود میرسید. در این بین سپهبد امیراحمدی سرهنگ «گریگوریان» یا همان گیگو را به سمت مهرعلیخان امیرمنظم با راهنمائی چنگیزخان و حاج صید هاشمخان حسنوند گسیل داد. سرهنگ گیگو ابتدا از در دوستی با مهرعلیخان امیرمنظم وارد و سپس با ترفندی خاص او را به خرمآباد کشاند و در تنگ شبیخوان مهرعلیخان امیرمنظم را ناجوانمردانه دستگیر و بلافاصله روز بعد وی را اعدام کرد. چنگیزخان کولیوند که از این واقعه آگاهی داشت به سرعت خود را به محل اجرای حکم سرهنگ گیگو میرساند و درمییابد وقت جواب دادن؛ به طعنه امیرمنظم است. هنگامی که امير را به پای دار اعدام میبرند خطاب به وي میگوید: پسر صیدمهدی به یاد داری روزی که با سوارانت به نهاوند میرفتی چه طعنهای به من زدی اکنون وقت پاسخ آن است و بدون درنگ چنگیزخان این بیت شعر را میخواند: دمی آب خوردن پس از بدسگال به از عمر هفتاد و هشتاد سال به راستی اگر بین طوایف اختلاف و برادرکُشی نبود آیا رضاخان و عُمالش میتوانستند اینگونه عشایر لُر را از پا درآورد؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:6 توسط مسعود فرج الهي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|